|
مصطفی سرخیل
|
||
|
حقوقی وثبتی /سیاسی اجتماعی /شخصی |
بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتیهای او
زیر پایم پرنیان آید همی»
باز برگشتم؛ سلام ای زاویه
کوچهکوچه بوی قرآن میدهی
بغضها راه گلو را بستهاند
تا سراغی از شهیدان میدهی
خواستم از جنگ بنویسم، نشد
گوییا دست و زبانم لال شد
لالههای شهرمان آمد به یاد
چشمهایم خیس و خونینبال شد
باز میافتم به یاد آن زمان
یاد بازی «تکاور» با «هما»
یاد روزی که «مهاجر» گل نخورد
یاد آن لبخندها و اشکها
یاد آن مادربزرگ سادهای
که دعا میکرد اهل شهر را
یاد آن همسایگیهای قشنگ
که نمیدیدیم روی قهر را
یاد آن کفش و لباس تیرهرنگ
یاد آن پیراهن طوسی بخیر
یاد آن نظم و نظام و انضباط
در دبیرستان فردوسی بخیر
یاد آن ماه محرّمها بخیر
یاد آن شام غریبان حسین(ع)
یاد آن پیری که با شال عزا
جان سپرد و گشت مهمان حسین(ع)
آی مردم! آی مردم! آی ... آی
یادتان مانده است آن صفهای نفت
کرسی و هیزم، زغال و بوی دود
روزهای خوبمان انگار رفت
یادتان مانده است در آن سالها
کوچههامان بوی نان تازه داشت
چشمهای مادران، پیشِ تنور
سرخ بود و اشکِ بیاندازه داشت
سالهای سال حسرت خوردهایم
کاش برمیگشت آن ایّام خوب
بهترین آوازهای شهر بود
آن اذان خاص، هنگام غروب
|
|